|
|
|
|
|
فرزند خوانده معلم کلاس اول دبستان ، مفهوم خانواده را با نشان دادن یک عکس به بچه ها توضیح می داد. پسر بچه ای در عکس بود که رنگ مو و چشمانش با بقیه فرق داشت.یکی از بچه های کلاس گفت: " این بچه مال این خانواده نیست، حتما او را به فرزند خواندگی قبول کرده اند." ناگهان ژاکلین یکی از شاگردان کلاس بلند شد و گفت:" من، من می دانم فرق بچه ای که به فرزندی پذیرفته می شود با بقیه بچه ها در چیست؟ بچه ای که در یک خانواده به دنیا می آید در شکم مادرش رشد کرده است اما بچه ای مانند من که محبوب دل دو انسان واقع می شود به جای رشد در شکم مادر در روح و قلب او رشد می کند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 0:54 توسط عنایتی
|
|
||
|
|
|
|
|
غروب پایز بود و منم مست دلتنگی ام.نم نمک قدمی میزدمو بی هدف در کوچه پس کوچه ی بی قراری می رفتم به یه ناکجا آبادی.داشتم با زندگی دست و پنجه نرم می کردم.آره داشتم کم آوردنمو باور می کردم. خسته و تنها می رفتم،فقط به دور دست خیره شده بودم. یه تک درختی روی یه بلندی یه طورایی منو جذب خودش کرد. رفتم کنارش و دیدم ای دل غافل این که حالش از من بدتره. برگای رنگووارنگش ریخته بودن رو زمین. بهش گفتم :تو هم مثه خودمی،هیچ کس رو نداری،همه تنهات گذاشتن تو هم نا امیدی مث خودم،همه چیز رو از دست دادی،دلت به چی خوشه وقتی یه برگم نداری؟ نا امید تر راه افتادم تا برم.چند قدمی نرفته بودم که خیال کردم یکی داره صدام می کنه . برگشتم و دیدم یه پرنده رو شاخه های خشک این درخته داره لونه می سازه.یهو جا خوردم ،یه حسی پیدا کردم،حس بودن،حس خواستن.این درخت خشکیده پناه یه پرنده شده،همدم و همسایه پرنده. احساس کردم وجدانم می خواد حرف بزنه. بهم گفت این درخت رو ببین به امید بهار سال آینده که دوباره شکوفه بده توی پاییز دلش خوشه که یه پرنده همدمشه و تونسته یه کاری انجام بده اما تو چی؟ تو چطور به خودت امید دادی؟تو پناه کی شدی تو اوج بی پناهی؟ بس کن دیگه ... دلم به حال خودم سوخت که تا حالا هیچ کاری واسه دل و وجدانم نکردم.آره رفیقی که داری حرفامو می خونی من دیگه کمتر می بینی آخه بهش رسیدم به همونی که باید خیلی سالها پیش از این می رسیدم.تو هم می تونی،فقط بخواه،از من که کمتر نیستی ،بیا واسه یه بار هم که شده به خاطر وجدانت یه کار خوب کن . اگه هر کی به تو بدی کرد تو خوبی کن. اگه کسی دلتو شکست تو دلداری کن . اگه کسی بهت نارو زد ،تو محبت کن . آره عزیز دل،نذار وجدانت مثه من بخوابه .دیگه زیاد وقت نداری ها فقط اینو بدون که خدا دوستت داره و یه روزی ، یه کسی ، یه چیزی،یه جایی،یه جوری،صبر داشته باش ، صبر داشته باش ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 18:47 توسط عنایتی
|
|
||